محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
770
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را كه بر در بودند فراهم آورد و گفت : « بر سر آنيم كه كس پيش پادشاه پدر خويش فرستيم و سوء تدبير وى را بگوييم . » آنگاه مردى را بخواست كه اسفاذجشنس نام داشت و از مردم اردشير خره بود و سالار گروهى از سپاهيان بود و به تدبير امور ملك مىپرداخت و گفت : « پيش پادشاه پدر ما شود و با وى بگوى كه نه ما و نه هيچكس از رعيت ما سبب اين بليه كه بدان دچار شدى نبودهايم ، اين قضاى خدا بود كه به كيفر اعمال بد به تو رسيد كه پدر خويش هرمز را بكشتى و پادشاهى از او بگرفتى و ميل كشيدى و دربارهء وى خطاهاى بزرگ كردى ، و با ما فرزندان بد كردى كه نگذاشتى با نيكان بنشينيم و هر چه مايهء خوشدلى ما توانست بود منع كردى و بسيار كسان را به روزگاران دراز به زندانها بداشتى كه از ندارى و تنگدستى و دورى از ديار و زن و فرزند تيره روز شدند و زنان بسيار خاص خويش كردى و با آنها دوستى و مهربانى نكردى و آنها را از كسان ديگر كه فرزند و نسل از آنها توانستند داشت بداشتى و به نارضايى و ناخوشى چون زندانيان نگهداشتى ، و در كار گرفتن خراج با همه رعيت بد كردى و با خشونت و سنگدلى حرمت كسان ببردى و آن مال كه به ستم از مردم بستدى براى خويش فراهم آوردى و مردم را به تباهى كشاندى و به بليه و خسارت افكندى ، و در مرز روم و ديگر مرزها ، سپاهيان فراوان بداشتى و آنها را از خانه و خانواده دور نگه داشتى و با موريق شاه روم خيانت كردى و پاس نعمت وى نداشت كه ترا پنا داد و در كارت بكوشيد و شر دشمن از تو بگردانيد و دختر خويش را كه از همه دخترانش عزيزتر بود به تو داد ، اما حق وى نشناختى و چون صليب را كه از تو خواست و ترا و مردم بلادت را بدان نياز نبود باز پس ندادى ، اگر در اين كار حجتى دارد كه با ما و رعيت بگويى بگوى و اگر حجت ندارى توبه كن و از خداى بخشش بخواه تا فرمان خويش را دربارهء تو بگوييم . » اسفاذجشنس پيغام شيرويه را به خاطر سپرد و سوى خسرو شد تا پيغام بگزارد